گاه‌گویه

شعرهای من

اوقاتی که رخی می‌نماید

برای دو سرو وفادار

این باد سرد که در شهر می‌وزد
آشفته می‌کند موهای سبز را
آن رشته‌های زرد، نمایان‌شده،‌ ببین!

سر بر سرِ حریفِ خوشِ روزگارها
دستی به پهلوی یاری گذاشته
غوغای عشقِ میان‌سالگان شده

دستی که می‌فشانی و پایی که کوفتی
با ساز که این باد می‌زند
جشنی به پاست، چه غوغا شده، ببین!

تن‌های سبزپوش پر از پیچ ‌و‌تاب را
ماهی گذشته از لمس پرحرارت آفتاب
زیبا و چشم‌گیر، چه عریان شده، ببین!

پاییز می‌زند درب شهر را
ضربی گرفته
و
برگ‌ریزان شده، ببین!

الا به شهر سرو
که رقصند و عشوه‌ می‌کنند
تک‌تک
جداجدا
تمام سبز
یادی ز فصل رفته نمی‌کنند
رعنا
جوان
رها
بادش «میِ چون ارغوان» شده.

برای درد

دماوندِ دردم
زنجیریِ البرزِ غربت
رامِ دستِ روزگار
مغلوبِ گامِ تجربه
خیالِ غرّش‌ در من می‌جوشد
و د‌َمم جز دودِ هر از چندگاهی نیست

بر من جاری شو
باغ‌های سیب را
برگ‌های ناشکیب را
سیراب کن

بر من جاری شو
سنگِ سینه‌ی ستبر را
آنکه بَرده گشته جبر را
صیقلی کن

در من جاری شو
درد سوزناک را
این سکوت ترسناک را
تمام کن

در من جاری شو
تبِ رنجِ تن را
لرزشِ مداومِ بدن را
درمان کن

دماوندِ سردم
سر درونِ ابر شهرت
یخ‌زده و تاج‌دار
میراث‌خوارِ جوانیِ پرکبکبه
زمستان لباس سفیدم می‌‌پوشد‌
و امیدم را جز در روانیت پایگاهی نیست

قهوه‌ی طرب

اون‌که وقت خوشیاش رقص شعفناک کنه
وقتی خشمش بگیره، پیرهنش و چاک کنه
وقتی غم می‌بردش سفره‌ی مستی می‌چینه
می‌چینه حَبّه‌ی درد، کارِ هزار تاک کنه

هر چی خون داره می‌‌شه مایه‌ی خَمّاری که
یه جوری قهوه‌ی چشمش رو طربناک کنه
هی بخنده که مبادا تو دلش اون‌ور آب
بعد هر گفت‌و‌گویی فکرای غمناک کنه

دود پر کرده هوا، راه بهش ناپیدا
آه و اشکش چه جوری ابر سیا پاک کنه؟
مردِ نا‌پخته، خیالات برش داشته که
پهلوون پنبه بیاد دیو سیا خاک کنه

چی می‌شه دست به کاری بزنه یک‌باری
کاری که تو قصه‌ها یک یلِ بی‌باک کنه
دل به دریا بزنه آتیشی بر پا بکنه
قبل اون آهی نجیب راهی افلاک کنه

بس که تصمیم درست سخت شده، این حرفا
هوشِ مصنوعیِ علامه رو هم «لاک» کنه
تو برو یا که بمون یا که کمی بینابین
جای زخمش همیشه درد اسفناک کنه

حیرت شیرین

از شوق
آسمان بارانی است.
خیابان چشمم چراغانی‌ است.

و این صبح
پر از حس معصوم حیرانی است.

چه شد مهر را
خانه را
خنده را
هدیه کردی به من
میان جا‌نمازی که در دست تو
پر از خاطره‌های نورانی است؟

فراموش کردی که چه سخت بود
که گلدان رها شد
نه نوری
نه آبی؛
ضیافت رها شد
بدون شرابی.
و آرام گفتی که بخشیده‌ای
همه
کنج لبخند پنهانی‌ات
که تصویر ناب غزل‌خوانی است.

کوهسار

نفس می‌زدم
در موج‌های سبز مردد چشمهایش.
زیر  زلف پر پیچ و خمش،
راه می‌گشودم
به آسایش صدایش؛
لمس می‌کردم
دستان برهنه‌ی رو به آسمانش.

گرمای بی‌امان روزگار
باز به میان بازوان سبزش فرا می‌خواندم.
آوازهای شور ناهنجار
باز هم تشنه‌ی موسیقی روانش می‌کندم.

اندیشه‌نواز

ابریشمی‌ه پیرهنِ نازک و بازت
نپشونده تناسب‌های اندیشه‌نوازت
گل‌هاش شکوفیده روی ساقه‌ی دستات
چاکش رسیده به نقطه‌ی مساله‌سازت
با منحنی و خط مورب و کشیده
این‌ها رو ولش کن که بشم محرم رازت
آخ وقتی که روی پیرهنت سر می‌خوره باد
دستش رو تنت می‌رقصه و می‌‌کنه نازت
آتیش می‌زنه، بندای دل رو می‌کنه دود
دودی‌می‌شه اون پیرهن حاشیه‌سازت
ابریشم دودی رو درآری که بشوری
دل رفته توی پیچ‌وخم حادثه‌سازت


رود «نیومَس» و آسمان شهر

رود:
آبی‌ه دلم به چشم آبیت
تابیده به اون آبی چشمات
از زیر ولی گِل می‌زنه موج
صافی شدنم مثل محالات
بارون تو بیار فایده نداره
شیرین نمی‌شه این زهر با نبات
من راهی دریای صبورم
دریا می‌دونه با این کثافات

آسمان:
من با تو ته دنیا رو دیدم
گِل باشی یا نه اغلب اوقات
من دستم‌و روی تو می‌گذارم
پا می‌شم تا سقف ممکنات

«مرغِ جسته»

من مرغ جسته‌ام؟ پَرم از درد روی درد
من ابرکم؟ رها؟ بدنم سرد روی سرد
می‌سوزد آن‌چنان نوکِ قله‌ی رسیدنم
سرمای عزلتی که تصور کسی نکرد

اسلیمی آتیش

یعنی تو ندونستی لمست مثل آتیشه؟
اون هم نه هر آتیشی، اونی که بلا می‌شه

سرخاند لپ و صورت دست تو روی دوشم
گرم تب تو بودم، تو فکر که «چی می‌شه …»

فندک که چلیکی کرد، اون شاخه که روشن شد
دودی که فرو بردم برگشت مثل تیشه

زخمی شد ازش صبرم، هی دور تو می‌گردم
تو بی‌خبر (؟) و دل هم فواره‌ی تشویشه

سیگار مثل هربار طعم گس تلخی داشت
رقص تو ولی بردش، شستش یه ته شیشه

اون منحنی ساقت بی‌واسطه یادم داد
گل‌های خطایی و اسلیمی قالیچه

خواستم که رولی با تو بازی کنم اما خوب
حسم پی تو می‌رفت؛ عقلک شده بازیچه!

می‌شد مگه سالم موند؟ کی پنبه؟ کی آتیش؟
من بمب هوس بودم از بیخ و بن و ریشه

توی اون نگاه اون شب وقتی به خودت گفتی
انگار شنیدم من «باید که هوایی ‌شه»

زخمی شد ازش صبرم، هی دور تو می‌گردم
تو بی‌خبر (؟) و دل هم فواره‌ی تشویشه

عزیز

من و ترک تو؟ ای خدا! چه کنم؟
دل و دلدار را زهم جدا چه کنم؟
پیش رویم نشسته‌ای تو عزیز
و خدا را صدا، دعا چه کنم؟
با همه زرق و برق و کار آخر هم
صحبت تو دهد صفا چه کنم؟
دست تو بوسم و خداحافظ؟
تا ببینم تو را کجا چه کنم؟
صبح و شامم گذشت تا امروز
من کجا، کی، چرا،چرا، چه‌کنم؟
بین که تاریک شد دلم تو بگو
به کلیسا ضیا روا چه کنم؟
می‌پرد می‌برد مرا و تمام
گرد دوری به سر به پا چه کنم؟
اشک غربت ‌چکان چکان و نکرد
پاکم، از گردها رها، چه کنم؟

تک بُری

ای صنم گوهری و می‌دانی
از همه سرتری و می‌دانی
شیطنت می‌کنی و آشوبی
تو‌ دلم می‌بری و می دانی
پر ناز تو می‌کند آرام
می‌کشی، می‌پری و می‌دانی
بین همه چشم من شود خواهش
زان تن مرمری و می‌دانی
تا بگویم کمی محبت کن
کم فروشی، پری! و می‌دانی
با همه سر به سر گذاری و آه!
محشری محشری و می‌دانی
نوبت حکم من شود وقتی
بنگری سرسری و می‌دانی
که من ساده رو کنم دستم
تک دل می‌بری و می‌دانی

بختِ چشم‌تنگ

گفتم فروختیم تو، نگارم سفر به خیر!
بی آنکه یک دو سه بشمارم، سفر به خیر!
گفتم که شب به خیر ولی من کجا و خواب
وقتی که نیستی تو کنارم، سفر به خیر!
گفتم که تنگتر نشود دل از این که هست
از بخت چشم‌تنگ من به فرارم، سفر به خیر!
گفتم به یُمن صبر چو دریا شود دلم
از هُرم دوریت چو بخارم، سفر به خیر!
گفتم چونان ابر به پیش تو می‌دوم
کو باد و برق تا که ببارم؟ سفر به خیر!
گفتم که می‌وزد و روم راه را به سر
آمد خزان، تو باد بهارم، سفر به خیر!
گفتم که تیر چشم تو کاری کند بیا
برقی نزد نکرد شکارم، سفر به خیر!

رویای داغ محسن

ذوالنون من، بطن غمم، محسن تویی، مومن منم
«مشمول نَجَّینا شود این غرق دریای ستم؟»

رویای مادر دیده‌ام چشمش به در تا بیندت
چشمان باز چون صدف گوید که رفته گوهرم

دیدم به خوابم خواهرت با داغ اشک‌آلود گفت
«خاموش آیا می‌شود آتش‌فشان سینه‌ام؟»

دیدم حسین استاده بود آنجا کنار مادرت
[مبهوت بود و منتظر چشمانش سرخ و پر ورم]
«خانه ستون خواهد بیا عالم فتاده بر سرم»

تا اشک و لرز شانه‌ام بی‌تاب و بیدارم کند
یادت برادر می‌کند طوفان به قلب پرپرم

بافنده


باز کن … دفترِ … خاطرات … در قطار
ای نشسته روبرو، دخترِ کلاف‌دار
چون گره می‌زند پنجه‌ی ظرافتت
می‌بری، رج به رج، رنگِ خاطره به کار
سیم‌بر که کرده‌ای بته‌جغه‌ای به تن
مویِ جعدِ روشن و سینه‌ریزِ تاج‌دار
گل‌زده گونه‌ات! آسمان-به-چشم! هان
چه خوش‌است این‌چنین آسمان شراب‌دار
آن لبانِ قلوه‌ات، آب غنچه می‌برند
می‌شود که را نصیب پرتقال آب‌دار؟
آب‌رو‌م هر چه بود برد ابروانِ تو
بس که خیره مانده‌ام روبرو در انتظار
می‌شود نگا کنی؟ بنگری سرسری
در دو چشم غرق من که عابرند و تاب‌دار؟
ایستگاه هم رسید، چند دل شدم چرا؟
می‌شود تا به خواب من ببینمت دوبار؟
قصه‌ای مکرراست کار قلب بی‌قرار
سهم من … خاطرات … از قرار روزگار

مرز

آسان نکند مست شراب فرضی
وصله‌است دلِ پینه‌یِ درزادرزی
هجرت نکند دوا؛ غمم را مرزی
محدود نکرده‌است به کنج ارضی

شیرین

صبحی به لبم گذاشتی تو لب قند
تا شب به لبم نشانده بودی لبخند
موهات رطب رنگ و دو گونه‌ات شیرین
بین زندگیم نموده‌ای شهدآکند

مجاز

خوش بود دلم که ناز کردی
آن گنجه‌ی نور باز کردی
شادی و سماع ناب هم تو
بازآی که باز سازکردی
از یاد نمی‌روی نپرهیز
آخر نه که ترکتاز کردی
در خواب تو دوش پا نهادی
راندی تو غم و فراز کردی
درهای بهشت و می‌چشاندی
حاشا که تو اهتراز کردی
ساده بنواز این دل خون
تو عشق مرا مجاز کردی

گیجواره

دیوار دلم بوم گرافیتی شد
آشوب و گناه رسم این سیتی شد
ابری‌‌است هوا و دود پر شد همه‌جا
خواب هوس است یا ریالیتی شد؟

خوشی


احوال خوشم مثال تایتانیک است
مقدار خوشی مثل غذای شیک است
یا روز کریسمس است از کوتاهی
یا وعده‌ی دولت دموکراتیک است
وابسته آن دمم که ناید بیرون
تنگ است دل و راه نفس باریک است
می‌سوزد و سرخ می‌شود مثل ذغال
این سینه به روزگار آلرژیک است
آن روشنی صبح به مشرق آمد؟
خار است به چشم یا زمان تاریک است؟
ثانیهِ شمارِ تیک و تاکی تیغی
تیز است به شاه‌رگ نزدیک است
امید که این زخمِ زمان بسته شود
سست است امید، زخم اپیزودیک است
پادشه فصل‌ها چرا مات شده؟
پس رنگ خزانیش چه تراژیک است؟
از خویش برون آید و گوید برگی
این وضع طبیعی است، ارگانیک است

پیداشده

یه عمری که رفت، مرد آهسته‌ شد
و تیرِ توهّم به حسّش نخورد
همه زخم‌هاش التیامی گرفت
که تاریخ، دل رو به عقلش سپرد
تنش توی خاک خیالات بود
سری توی ابر کمالات برد
پی گم‌شده رفت، اما نشد
نه غصه نه افسوس دیگه نخورد
اگه شد یه وقتی و کوتاه بود
خوشی‌هاش رو نوشید با طعم دُرد

دردِ جنگ

چهره می‌شوییم در خون، ما به دور از آب‌ها!
ما که می‌دوزیم لب‌هامان، همه بی‌تاب‌ها

دوری و دلواپسی و جنگ پشت جنگ، درد
طاقتی داریم و بی‌حدّند این سیلاب‌ها

جنگ عقل و معرفت با جهل و نادانی کجا
تا اسیری دست شیطان، حبس در محراب‌ها

یا که شامی مشتعل از شرترین اشرار شهر
منتظر تا کِی، کجا، وحشی بدرّد خواب‌ها

سهم ماها نیست یک آهی تمام زندگی؟
شد حواله قسمت ما تیغ این قصاب‌ها؟